نوشته شده توسط : hamandishaan

                  سخنان نادر شاه افشار

میدان نبرد می تواندمیدان دوستی نیز باشد اگرنیروهای دوطرف میدان به حقوق خویش اکتفا کنند

سکوت شمشیری بوده است که من همیشه ازان بهره جسته ام

فتح هندافتخاری نبودبرای من دستگیری متجاوزین وسرسپردگانی مهم بود که بیست سال کشورم را ویران ساخته وجنایت و غارت رادرحد کمال برمردم سرزمینم رواداشتنداگربدنبال افتخاربودم سلاطین اروپارابه بردگی می گرفتم که انهم ازجوانمردی وخوی ایرانی من بدور بود

گاهی سکوتم دشمن را فرسنگها ازمرزخودش نیز به عقب می نشاند

از نادرشاه

شاهنا مه فردوسی خرد مند راهنمای من درطول زندگی بوده است



:: بازدید از این مطلب : 394
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 26 بهمن 1393 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : mohamad

 ازکوه بالا رفت. شقایق های وحشی دردسترس نبودند. با احتیاط رفت ودسته ای ازشقایق های سرخ راچید. کوله بارش سنگین بود. به سختی از کوه پایین آمد. کف پوتینش سوراخ شده بود. کم کم هوا داشت تاریک می شد که به سنگرها نزدیک شد. به سمت سنگر خودشان حرکت کرد. صدایی ملکوتی را شنید که روحش را به پرواز درآورد. با خوش حالی پرده ی سنگر راکنار زد ولی ناگهان دید که یکی از بچه ها شهید شده. اونمی دانست که چگونه این خبر را به مادر پیر آن مرد بگوید. آن مرد رئیس او بود وخیلی او را دوست داشت. او رساندن خبر شهید شدن آن مرد رابه کس دیگری سپرد...

 



:: بازدید از این مطلب : 234
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 21 بهمن 1393 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : mohamad


:: بازدید از این مطلب : 209
|
امتیاز مطلب : 43
|
تعداد امتیازدهندگان : 12
|
مجموع امتیاز : 12
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 21 بهمن 1393 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : hamandishaan
اینم هدیه من به شما برای رفع خستگی امتحان ممنون از
 همراهی تون با وبلاگ خودتون ( دوباره سلام )

تست ریون

(آزمونی برای 9 الی 18 ساله ها)

گلچینی از تست های روانشناسی
 آزمون سنجش توانایی مشاهده





موفق باشید


:: بازدید از این مطلب : 187
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 20 بهمن 1393 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : hamandishaan

 

سه نفر در هتلي يك اتاق مي گيرند ، هتلدار بابت يك شب كرايه اتاق 75 دلار از آنها مي گيرد ، ولي بعدا متوجه مي شود كه اشتباه كرده است و بايست 70 دلار مي گرفته است. او 5 دلار به پيشخدمت هتل مي دهد كه براي مسافران ببرد. پيشخدمت فكر مي كند كه سه نفر نميتوانند 5 دلار را به طور مساوي بين خود تقسيم كنند. پس تصميم مي گيرد 3 دلار به آنها بدهد و 2 دلار را براي خودش بردارد ...

 بعدا پيشخدمت با خود فكر مي كند كه هر يك از مسافران 24 دلار (يعني 25 دلار منهاي 1 دلار) براي كرايه اتاق پرداخت كرده اند و خودش هم 2 دلار دارد ...
اين مي شود 74 دلار 74=2+24×3
يك دلار ديگر چه شده است؟



:: بازدید از این مطلب : 192
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 20 بهمن 1393 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : mahdi

 

ولي ناگهان.....
ازكوه بالا رفت.شقايق هاي وحشي دردسترس نبودند.با احتياط جلو
رفت ودسته اي ازشقايق هاي سرخ راچيد.
به سختي ازكوه بايين امد.كف بوتينش سوراخ شده بود.
كم كم هوا داشت.تاريك مي شد كه به سمت سنگرخودشان حركت
كرد.صدايي ملكوتي را شنيد كه روحش رابه برواز دراورد.
باخوشحالي برده ي سنگر را كنار زد ولي ناگهان


:: بازدید از این مطلب : 192
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : شنبه 18 بهمن 1393 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : mahdi

 

 
چشمش متوجه ی دوستش شد که سر تا با خون الود بود. با عجله سراغ دوستش رفت و دید که اوزیر لب چیزی را زمزمه می کند او را در اغوش گرفت وتکه بارچه ای را که تبرک شده بود را از داخل جیبش بیرون آورد وبر روی سر دوستش بست.دست دوستش را محکم در دست گرفت و با او ا...اکبر را زمزمه کرد.

 



:: بازدید از این مطلب : 202
|
امتیاز مطلب : 18
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
تاریخ انتشار : شنبه 18 بهمن 1393 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : hamandishaan



:: بازدید از این مطلب : 236
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 15 بهمن 1393 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : hamandishaan
هر وقت پدرم این ترانه را می خواند که «وقتی بچه بودی، عادت داشتی روی دوشم بنشینی، پدر نردبان بچه هایش است...» دلم می گرفت و برای پدرم غصه می خوردم.

پدر به چشم پسرش، بزرگ ترین و قوی ترین مرد دنیا است. پدر من یک سرباز بود. او در زندگی اش هم مثل یک سرباز قوی و با اراده بود. او شخصیتی نیرومند داشت و سختی های روزگار موهایش را سفید کرده بود. از نوجوانی برای تامین زندگی خانواده اش دوندگی و کار و کسب درآمد را شروع کرد. همیشه تا دیر وقت کار می کرد، اما هرگز گله نمی کرد. علی رغم سختی هایی که در بیرون تحمل می کرد، در خانه همیشه چهره ای خندان داشت.

با وجود آن که پدرم هر روز از صبح زود تا دیر وقت شب دوندگی می کرد، اما تحصیل من و برادرم در مدرسه، فشار مالی خانواده را سنگین کرده بود و خانواده ام زندگی را به سختی می گذراند.

پدرم برای بهبود دادن به معاش و درآمد خانواده، یک حوضچۀ پرورش ماهی کرایه کرد. پولش را قرض گرفت؛ بچه ماهی خرید و هر روز به تغذیۀ آنها مشغول شد. چشم گذاشته بود که بچه ماهی ها زود رشد کنند. چادری کنار حوضچه زد و هر روز از صبح تا شب به آن، که امید خانواده شده بود، رسیدگی کرد. مادر مترصد بود که بعد از فروختن محصول، چند اسباب جدید به خانه اضافه کند. من و برادرم هم امیدوار بودیم کتاب های جدیدی بخریم.

اما یک روز با خبر غیرمنتظره ای که پدر به ما داد، همۀ رؤیاهایمان رنگ باخت. همۀ ماهی ها مرده بودند. سکوت مرگباری خانه را فراگرفت. صدای گریۀ مادرم را از اتاق می شنیدم که با خودش نجوا می کرد: «همه چیز تمام شد! این همه پول از دیگران قرض گرفته بودیم.» در این هنگام پدرم لبخندی به مادرم زد و گفت: «عیبی ندارد! موفقیت که قرار نیست به آسانی به دست بیاید! این شکست برای ما درس می شود.»

بعداً از پدرم پرسیدم: وقتی ماهی ها مردند، همۀ ما گریه می کردیم. چرا شما گریه نکردید؟

پدرم جواب داد: «مردها نباید گریه کنند، فوق فوقش باید از اول شروع کنند.»

پدرم برای جبران زیان مالی که بر خانواده وارد شده بود، خود را روزانه بیست و چهار ساعت وقف کار در کنار حوضچه کرد. دیگر کم پیش می آمد که او را ببینیم. چین های روی صورتش عمیق تر شد، موهایش سفیدتر شد و خیلی پیرتر از سنش به نظر می رسید. طوری که گاه از خودم می پرسیدم آی این مرد که می بینم، پدر من است؟ آیا او واقعاً کمتر از 50 سال دارد؟

کم کم که بزرگ می شدم، عزمم را جزم کردم که برای بهتر و آسان تر شدن زندگی برای پدرم تلاش بیشتری بکنم و در زندگی موفق باشم.

در پایان سال 1998خدمت سربازی را تمام کردم و وارد دانشگاه ارتش شدم. حوضچۀ پرورش ماهی پدرم هم چند سال متوالی محصول خوبی داد. در تعطیلات زمستانی بعد از نیم سال اول تحصیلم در دانشگاه، با حقوقی که گرفته بودم، یک ریش تراش برقی برای پدرم هدیه خریدم. وقتی آن را به او دادم، پدرم ریش تراش را در دو دستش گرفت و مدتی طولانی به آن خیره شد. متوجه شدم که چشم هایش پر از اشک شد.

پدرم که مردی دارای شخصیت محکم و قوی، با هدیۀ کم ارزشی که از پسرش گرفته بود، متأثر شد و اولین بار گریه کرد. عشق پدر به فرزندان، عشقی عمیق و بزرگ است. من هرگز اشک پدرم را فراموش نخواهم کرد.



:: بازدید از این مطلب : 340
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 15 بهمن 1393 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : hamandishaan

پنج کلاغ روی درختی نشسته اند سه تا از آنها در شرف پروازند.حال چه تعداد کلاغ روی درخت باقی میمانند



:: بازدید از این مطلب : 313
|
امتیاز مطلب : 38
|
تعداد امتیازدهندگان : 10
|
مجموع امتیاز : 10
تاریخ انتشار : چهارشنبه 15 بهمن 1393 | نظرات (0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران