نوشته شده توسط : said

 

از کوه بالا رفت . شقایق های وحشی در دسترس نبودند   با احتیاط جلو رفت و دسته ای شقایق های سرخ را چید کوله بارش سنگین بود. به سختی از کوه پاین آمد پوتینش سوراخ شده بود .

کم کم هوا داشت تاریک میشد که به سنگر ها نزدیک شد .به سمت سنگر خودشان حرکت کرد . صدایی ملکوتی را شنید که روحش را به پرواز در آورد .

با خوشحالی پرده سنگر را کنار زد ولی ناگهان صدای انفجاری را شنید، که کسانی را میدید که آنها در اعملیات شهید هده بودند حالا فهمید که شید شده است.




:: بازدید از این مطلب : 1709
|
امتیاز مطلب : 18
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 6
تاریخ انتشار : یکشنبه 10 اسفند 1393 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران