به نام خدا
با سلام وادب احترام
امید دارم در این وبلاگ به یاری ایرد ممنان,همکاری سروران گرام (همکاران )وتلاش اولیای محترم دانش آموزانوکوشش دانش آموزان گامی موثر برای یادگیری بهتر وماندگاری آموخته ها
ازکوه بالا رفت. شقایق های وحشی دردسترس نبودند. با احتیاط رفت ودسته ای ازشقایق های سرخ راچید. کوله بارش سنگین بود. به سختی از کوه پایین آمد. کف پوتینش سوراخ شده بود. کم کم هوا داشت تاریک می شد که به سنگرها نزدیک شد. به سمت سنگر خودشان حرکت کرد. صدایی ملکوتی را شنید که روحش را به پرواز درآورد. با خوش حالی پرده ی سنگر راکنار زد ولی ناگهان دید که یکی از بچه ها شهید شده. اونمی دانست که چگونه این خبر را به مادر پیر آن مرد بگوید. آن مرد رئیس او بود وخیلی او را دوست داشت. او رساندن خبر شهید شدن آن مرد رابه کس دیگری سپرد...